![]() |
![]() |
|
| زمزمه ی آوای سکوت همچنان میهما نمان است .(میهمانخانه میهمان کش روزهای سربی فکر) |
|
آری عظمت سکوت بی پایان است .
به گریه هایی که میکنی بنگر و خاطره را به سنگ سردی نقش ببند که اگرچه سکوت بی صداست ولی آن سکوت بی صدایی که صدایت را با صدا میکرد صدایی از بی صدا ترین پتک های غربت تنهایی های خداست که نابود میکند هر هیاهوی بی خدا را. آری فکر آن گونه بود که میشود آوای سکوت را ساکت کرد عجب فکر نازک غمناکی که صدای آوایش گوشهایت را برای همیشه از شنیدن رقص گنجشک های بهاری محروم کرد خود خواستی کر باشی خود خواستی شیرینی سکوت را نچشی و خود خواستی نابود باشی و حال سکوت با عظمت از هر عظمتی روی نئش بی جانت ایستاده و به همان افق های زیبای خدا بی دریغ مینگرد وسجده میکند عظمت بی پایان خدا را.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:5 توسط مهر شاد موافق |
|
|
سکوت پهنه ی بی کران هم دردی های شبانه
به مانند زمزمه ی ناتوان چشمه های کویر زیر روشنایی بی منت ماه در آغوش سردو زخمی روح بی رمق شب بیدارها شنیده می شود چه لحجه نازک غمناکی است زندگی صدای پتک هایی است برصورت بی گناه پاکیهای کودکان نو پای خداوندگاران اواوهیت ست ، نیمه جان ،عریان و بی پناه بی رحم به سان سم گوارایی نوش مان می شود تاریکی جنون زایی که هر شب در آغوشت می گیرد گویند رقص بی مانند تارهای خورشید سرود رویش است چه مضحکه ی زیبایست بیچاره ؛ذهنمان مگر ندیدی در دوردست های وجود رویش گیاهی از دانه های سرزمین های اطراف "روح که در عروق رویشش خون مطلق تاریکی است بی صدا جوانه می زند ؛بی منت تابش خورشید می روید بی دغدغه است از روزهای ابری و ایستاده می میرد کمی نگاه کن به خارجی ترین گوشه ی چشمانت درست زیر رویش شورو اشتیاق حیاتت چیزی از جنس ماه سرطان روییده است تلاش نکن نمی شود دید تاریک است بل که آیینه ای هم نیست تا چشمهایت را جلا دهد اصلان فکر کن رویشی نیست فکر کن.............. اوه ببخشید عمرش کوتاه بود و در زمانی که به چگونه دیدنش فکر می کردی ایستاده جان داد حال که هنگامه غمگین بودنت است پس مراقب باش حتی لحظه ها هم رحم نمی کنند به زنده بودنت لحظه ی فهمیدن وجود رویا ها با نوبت فنا شدنشان سر یک میز از روحت تغذیه می کنند حال بلند شو و غذایشان را تقدیم کن شتاب کن که غذای امشبشان سرد نشود |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 17:43 توسط مهر شاد موافق |
|
|
به هجوم لحظه های زندگی روی شانه های غبار گرفته ی حیات؛
به بی صدایی ی منحوس ثانیه های این بی رنگ نفس کشیدن و به بی صدا مرگِ زرین ِحادثه ی وجود ِ انسانیت عادت کردیم به سقف بی پایه و اساسی که نیمی از خو را نثار سرمان کرده و نیمی دیگر هم در کمین ِ دقیق فروریختن بر نبض شریان ِ بیهوده زنگی ی زندگیمان است. به هرزه فکر های پوچ و کثیف که نوکر چشمهایمان است ودر بند تصویر منعکس از چشم به مغز. به بیهودگی به پوچ نوشی مفرط به بی ترنمی ی موزون به قاعده ی زندگی به نظر دیگران، به زندگی برای دیگران، به تباهی برای خشنودی دیگران به خفت مردن برای دیگران به خاک شدن و پرواز خاکستر هلی وجود برای غیر خود عادت کرده ایم به دیگران که ابزار وجودشان ،همان زندگی تو ؛ وجود بی هویت آنهاست. عادت به نبون خودت ،نبودن برای خودت ،خالی بودن از خودت و نداشتن حتی حقی برای بودن خودت فواره ی وجودت دیگر زمانی برای اوج گرفتن ندارد،وقت فرود است آری فرود بیا صورتت رابه خاک تقدیم کن ،چشمهیت را به دانه های شن ریزه. که حال برزخ سکوت است اینجا دیگر کسی نیست که بخواهی خشنودش کنی به خرج پست کردن اولوهیتت به زندگی نکبت بارت . اینجا حکومت ِحاکم سکوت است به صدای سرشاری از سکوتِ بی مانند به سخره می گیرند تورا که : که فریاد بزن ،ترانه های تملقت را با بی صفتی گذشته های زندگیت بلند بلند بخوان دریغ که دیگر برزخ سکوت است و کسی نیست که تعفن وجودت را بپرستد آری فایدتی نیست پس فقط گوش کن به سکوت و به آوایی که شاید ضامت شود که اجازه ی ضجه زدن پیدا کنی و گوش هایت را فرمان دهد که فقط آن صدای ضجه ی کویر سکوت را بشنوی هراسان مشو عادت می کنی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 13:31 توسط مهر شاد موافق |
|
|
در هیاهوی ساکت کویر ، سکوت ،سکوت وهمان صدای ضجه ی بی قرار کودکی بی پناه.
صدای لرزش عصایی از کنار خاطره های گم شده شنیده می شد که قرار از گوشهای خسته ی سکوت می ربایید صدای پای شکستن سکوت شایدی بود که در ذهن جریان داشت و شایدی دیکر که هنگامه ی آزاد شدن از برزخ است. گاهی فکر به آنش می رود و گاهی هم به تجسم سوزان و روان سنگ های آتشین قیامت. و شایدی دیگر هم شاید باشد که فکر قطع می شود به آوایی که از سکوت پرصدایی ،مشروب می شود که دل نگران سکوتی؟ جنونت را می بینم ، از سکوت است ؟و سوهان خراشیدن روحت؟ واحه ای می طلبی که همدمت ،آن بی نظیر قدرت لاجوردی روحت را ؛آن سکوت بی نهایت را رها کنی و به سرزمین بی سکوتی ی روزمره مزبله های بی صفت که هر روزشان جشن گریه های خداست سفر کنی؟ اشک ها سفر دناعت از چشم ب هسوی زمین کردند که آری می خواهم سکوت برای لمحه ای رفت و حجومی ناگهانی دانه ها ی اشک را در نیمه ی فرود خشکاند هجومی وحشتناک با نعره هایی از کثافت های زمین ؛نعره های زیبا حیوانهایی که در لجن زار تن، خون می نوشند خونی به نا پاکی همهمه. صداهایی که کثافت دیگران را قرقره دهان می کنند،به صداهایی که تعفن می ربایند بر تاج سر می نهند، به صداهایی دل خوشند که نعره های کثیف ترین حادثه های خلقت را آبیاری می کند کثیف ترین مخلوقی که اسم انسان را یدک می کشد که ما پر صداییم به واسطه ی تبدیل ماده به ماده که سرودشان تبدیل ظاهر ماده است از شکلی به شکل دیگر دیگر تحملی نبود سکوت ملتمسانه طلب می شد که ای جاودانه پاکی اهورایی ، یگانه آوای سکوت سایبان آرامش ما می باید که بشنویم صدای ضجه ی کودکی بی پناه را که اکسیر معرفت است که سکوت وارث صدای آرامشی است که وعده ی پرواز زمزمه می کند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 13:46 توسط مهر شاد موافق |
|
|
نگاه کن به زمان چشمهایت را به عقربه هایی که به عقب می چرخند گره بزن خوب که نگاه کنی آینده را در گذشته ؛ با دهان گس خود می چشی گذشته ای که تورا محاط کرده به سرنوشت و سرنوشت که کودک خردسال گذشته است که گویی روزهایی است که خواب مانده و بی رنگ زمان است با ور نخواهی کرد که آینده ات را گذشته هایت صادر کرده اند ,به همان مقدار و میزان دقیق شاید زندگی را زود نوشتند و دیگر برای خواندنش دیر شده باشد. نگاه هایت قفل شده به درز های دیواری که جلوی دیدگان مترصد به فرداها یت کشیده شده و فقط صدا هایی گنگ گوشهایت را می خراشند صداها، هق هق هایی است که از کوچه های کنار خانه ات مشروب می شود به ظرافت ناخن دیوار روبرویت با تو آشناست آری نهراس صدای دیروز خودت است مانده اند و تبخیر نمی شوند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 10:5 توسط مهر شاد موافق |
|
|
ترنم واقعه ای از کنار خورشید مشروب می شدو جاری؛ به افقهایی که تشنه ی درخشش آواها یی بودند. کنار زمزمه ، به خورشید اشاره کردند که باید باشد به حرمت سکوت گمشده هایی که غرق هق هق های بی صدا هستند که خورشید طلای آسمان بود و هست آسمان راز دار سکوت زرینی بود که بی صدا می درخشید، در سکوت می درخشید و با غرور می سوخت که این درخشش بی هیاهو بود که بی کسان را از متن سیاه شب بیرون کشید و آویخ به گوششان که : نفس را مشروب صدا کن و نفس بکش نفس بکش. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 15:51 توسط مهر شاد موافق |
|
|
که کلمه در جهانی که فهمش نمی کند،
"عدمی "است که "وجود خویش"را حس می کند، ویا "وجودی"که "عدم خویش"را. .......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 9:43 توسط مهر شاد موافق |
|
|
دی ماه است و سرما به غایت حکم فرما
زمزمه هایی از خاطره هایی اهورایی جاری شده است که گویی سکوت را به خواندن گرم ترین ترانه های دنیا می خواند صدای زمزمه ای می آید که آشناست با وجودت صدایی که آرامش را هدیه دارد آرامشی که یاد آور آغوش گرم مادر است و گرمای نفسی است در دی ماه هنوز یادم هست گرمایی را که در زمستان نوشیدم هنوز صورت اشک آلودی را که میگریست از شوق چشم بازکردنم به سرمای زندگی را میبینم صدای شکفتن گلهای شوق را در پنهانی اشک های مردی که پدر است به بزرگی تمام سکوتش. زمزمه ها جاریست ،هوای گریه دارم به یاد اولین گریه ی دی ماهیم گریه ای که سالها پیش جاری شد و تا اکنون لذیذ ترین غذای روح خسته است چه قدر با شکوه است لحظهای که چشم به دنیا می گشایی و کسی به بزرگی مادر تورا در آغوش می گیرد چقدر بزرگ است دستان پدری که می گرید از شوق و اشکهایشان اولین و بی مانند ترین هدیه ی تولد است درآن گیرو داری که بی پناهی دنیا را مزه می کنم در سرمایی که روح خسته را می ساید آغوشی گرم دارم به بی مانندی مادر و دستانی پر توان به عظمت نام پدر که مرهم هایی برای زخم های ، آوای سکوت، هستند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 14:4 توسط مهر شاد موافق |
|
|
در پریشان حالی کوچه هایی قدم می زد که بوی غربت آرزوها را نمناکی سنگهای سنگفرش گذر گاهُ زمزمه می کردند
روزگاری بود که در چراغانی کوچه های بی ا نتهای رویاها٬ مردمانی پایکوبی میکردند وزندگی را خود با کمینه شعاع های نور خورشید می نوشتند وهنگام غروب در همان کوچه ها جشن می گرفتند تولد زندگی همان روز خود را. روزها متولد دست مردمان نیکی بود که وارسان دم خداوند بودند و چه عاشقانه برای خورشید٬ دم غروب می گریستند بچه هایی با پاهای برهنه در کوچه های خدا فریاد پاکی های دنیارا با چشمهایشان می نوشتند و چه عاشقانه بود گریستنشان وقتی خسته می شدند در برق اشک های کودکانه ی آن مردمان چه شعر ها که نه سروده اند هنوز شب ها ی بیداری آن بزرگ مردان آزاده را هنگام نبرد با خودخواهی های بی رقیب را یادم هست هنگامی که کوچه ها خاموش شدند و دیگر صدای هلهله ها نوازش گر گوشهای عاشقان نبود رودخانه ای را آرزو کردم تا راز بزرگ با سکوت محو شدن را به من بیاموزد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 9:0 توسط مهر شاد موافق |
|
|
|
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 14:53 توسط مهر شاد موافق |
|
|
و هنوز برزخ است ،پوشانده وجودت را ،
هنوز زمانِ؛ خواب است و نمی توانی لحظه هایش را به شمارش بخوانی تا شکنجه هایت تمام شوند خوب نگاه کن ،هنوز هم نای گریستن نداری ،حتی نالیدن هم برایت حرام است هنوز اجاز از سکوت جاری نیست تا لااقل ضجه بزنی چقدر باشکوه است آن لحظه که تمنای ضجه زدن داری و با وجود پستت؛ نمی توانی. عظمت مطلق است زمانی که دیگر هیچ بودنت را برزخ، میهمان است هیاهوها یت پس کجا رفتند ؟آن "من"متعفن حیوان مزاجت را کجا خاک کردی که دیگر حجاب روح ننگینت نمی شود؟ افسوس که قادر به نالیدن هم نیستی آری برزخ است سکوت مطلق خدایان . حق ،تنها حق دیدن است ؛دیدن وجود کثیف انسان نمای هرزه خواران وجودهایی که خدا هم از خلقشان در خفا گریه می کند آرزو ؛گرفتن حق گریستنت در برزخ سکوت است که زندگی در آن سخت ساده است و پیچیده نیز هم. صدای هجرت می آید و باز هم هدیه اش گریستن است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 16:0 توسط مهر شاد موافق |
|
|
زمان ایستاد تا خاموش شود هرزه سوختنهای بی نصیب؛تا دیگر گرم سوزش بیهوده نباشد که آتش خرده چوبهای زندگی قریب ثانیه ها وسکوت خاکستر هاست. دیگر زمانی نیست برای مست شدن در گرمای ثانیها که آرزوهایت را معنا می کرد؛، آرام باش، نفس هایت را در سینه حبس کن و بر گرد ،گوش کن هنوز صدای گزیه از هیاهوی دور دست ها می آید هنوزتنها صدای حاکم ، باد است و همچنان سکوت جاریست هنوز زمان خاموش و منتظر است ،صدای گریه می آید و فقط تنها یی توست و دیگر هیچ. دستهایت می لرزد ،چشمهایت توان گریستن هم ندارد ودیگر هیچ هستی ،کمترین اجازه ی وجودت نظاره ی حرام کردن وجود انسانیت است ،مزبله خوردنهایت در هیاهوی دنیاست ،مسخ شدنت و مسخ کردنت که میوه ی زندگیت است و دریغ که دیگر زمانی نیست که چهره گم کنی ،که پشت زمان مخفی شوی و غره از وجود بی حیاتت شوی. آرزوی ضجه می کنی که وجودی شاید بادو خاک، به ترهم آغشته شوند و رهایت کنند وه چه بی رنگ و بی نشان ؛ وجود با خرامانت که هوش از سرت به آسمان می برد زندان روح متعفنت شده است و تمنای زاری میکند! صدای گریه می آید برزخ محل سکون سکوت مطلق ضجه هاست و فقط باد می وزد از پشت سر که شاید اجازه ی گریستن هدیه اش باشد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 11:55 توسط مهر شاد موافق |
|
|
دیواریست روبرویت به بلندی تمام آرزوهایت به بی رنگی تمام حرف های قشنگت که شوق واقع شدن دارندوبه توهماتت رگی وابسته دارندونوش جان میکنند آرزوی آنچنان بودن را.
و کلمه شاید سکوت را برایت وعده دهد که نگاهت به خود باشد که زمین بی دانه است و آوای باران سکوت رحمت بی حاصل. و خیس بودنت شراره شدن سخنت را مجال نمی دهد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 12:45 توسط مهر شاد موافق |
|
|
چشمهایت را آرام آرام ببند و پلکهایت را هم آغوشی هم هدیه کن.
دیگر برای بودنت دیدن حرام شده است،نفسهایت با رنگهای پهنه ی زندگی عجیب منافاتی دارند. وقت ندیدن است و شاید خواب، خواب در بیداری های بی نصیب. نباید ببینی نباید بشنوی ؛ نباید بیاندیشی به چیزی مثل زندگی که کجاست سمت روشنش که کدام بهار آغاز تابستان بودو فهمیدی که گذشت, به تجربه های پی در پی نفس کشیدن ادامه بده سفید یا سیاه به رنگ سکوت یا به رنگ خستگی هایت فقط نفس بکش تا نفس کشیدن هم شاید بی رنگ شود . به هیچ فکر کن ،بی هیچی که دیگر تکه تکه های وجودت را به بازی نگیرد به صدایی که از اشک سرما آغشته نباشد فکر نکن ،به ضجه هایت قسم که فکر نکن اهالی ده همه مرده اند خرابه های سرزمین غریب زندگی شاید،جایی برای نفس کشیدن وخفتن تا سحر گاه داشته باشد تا آن بی نهایت انتظار؛ به هیچ چیز فکر نکن. دوستان من که اهل آبادی های دوردست اندیشه ها ی رویایی بودند در غروب یک روز پر حادثه،سیرت خود را در آبهای خروشان یکتا شدنها، شستن و در زلالی پرش قطره ها محو شدند و دیگر نیستند. آن روز خواب ماند و آنها رفتند. جا ماندم از مسافرت قطره ها و هنوز منتظر شانم تا دوباره هوای محو کردن در سر بپرورانند. شاید سکوت گم شود در خروش محو شدن. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 19:29 توسط مهر شاد موافق |
|
|
خفته رنگهای نقوش قالی زندگی؛با صدای بی نوایی ها،ضیافتی می سرایند. میهمانیی از رنگ های کم رنگ،از نقشهایی که روزی تبلور رنگهای چهار چوب دار زندگی بودند. میهمان؛ گوشهای به تمام کر هستندو میزبان سخنرانان بی رمق درد های همیشگی و بزم ،بزم شاد باش خاطره های لاجوری است. صحبت گرمی رفتار رنگ است ؛ وه که میهمان کور است و سیاه میبیندو گاه به لطف سفید. صدای نقش های زیبای زندگی است که یادبادش امروز است در این کشاکش مبهم و میهمان ما کر است و لبریز سکوت. میزبان هم ناله ای است از پس سالها پا خوردن فرش ها که زیر پا رنگ باخته اند، زیر کفشهای سیاهی که کور هستند وبر رنگهای نقشینه ی زندگی می سایند کف کثیف خودرا تا پا هایی زخم نشوند به عریانی ومصاحبت نقش های رنگین زندگی. سالهای سال است که گل های کبود قالی های کوچک خانه های زندگیمان هم آغوش خاک کف کفشهایمان شده و نفس هاشان دانه های آخر است که گره می خورد،نفس های آخر است که مارا می بیند،خواهند رفت تا همیشه . تا کهنه پرستانی را توتم شود برای کهنه پرستیدن بی رنگی. زندگانی روزی فرشی بود دست بافت خدایی به رنگ وجود خودمان شاهکار گره های فکرو اندیشه های هزار رج،به رنگ تبلور روشنی چشمهای بی تاب ما. پنجره ی بود که باران تمیزش می کرد و محافظ کهنگی آن بدست کودکی سرشار لبخند. زمانی که روی آن بی دغدغه ی زندگی دراز میکشیدی ،به عمق رنگهای اهوراییش سفر می کردی وتا برگشتنت سیراب رنگی دیدن درد ها بودی. و حالا فرشهای بافته به دست افلیج ذهن ها ی بیهوده ،بیمار و کج پرست را زیر پاهایمان پهن کردند که فراموش کنیم رنگها و نقشهای دیروزو امروزو فردارا تا دیگر نقشی به گره های زیبا نبافیم و آرزو کنیم که رنگها نباشند تا زشت ها را رنگی نبینم
اما افسوسشان باد، گنجه ی ضجه های ما پر خاطره های نقش ها ی دردناکی است که از دردشان نمی گذریم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:14 توسط مهر شاد موافق |
|
|
گاهی که به میهمانی باورهای لاجوردی می روم ودست در معطر شراب بی مانند سکوت می شویم، صدای بهشت گمشدهای از خواب های طلایی تداعی ذهن می شود وبی مانند پروازی وسوسه ی پریدن. حرف های ناگفتنی شوق تولد را می پرورانند که آزاد شوند و به آغوش شنیدن های عاشقانه پناه ببرند. ساده است ؛ خورشید نوشیدن حرفهای اهورایی و بی مانند که گوش می نوازد؛ به منحوسی وترس هرزه علف های زندگی ، به خودروهایی که وجودشان به هیچ وابسته و ترنمشان افسوس بیهوده بودنشان است ، به کمالی که هرز روییدن نهایتش است دیگر غروب کرده و هوای فنا دارد. که زندگی چیزی دیگر شاید، که زندگی رویشی به آبی بی پایان بالای درخت که زندگی رویشی به سمت ملکوت زیبایی هاست آری زندگی شایدی است که قطعیت آن رویش است دانه ای به درخت دانه ای به هرزه علف های کنار جوی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 20:35 توسط مهر شاد موافق |
|
|
در هنگامه ی فصل های بارانی که چشمهایی ، بی تاب طراوت،میزبان قطره های صداقت است؛ حال وهوای گریستن آسمان در آغوش زمین را، آوای سکوت در گوش فضا نجوا می کند. تپش های ممتد انگیزه های رویا ئی عمر، ما را به رقص می خواند و تا آغاز یک خواب شیرین ، بدرقه کننده ی شوریدگی ها یمان است. موسم بازگشت به بی کران آبی پشت پنجره؛ دویدنی است به شورو شوق شیرین واحه های کودکی که از ترنم باران بالا می رفتیم و تا انتهاهای بی پایان، تا آخر خطوط زندگی سرود می خواندیم. روزهایی است که حال نوشتن خوب است و فکر ها ملتهب کلمه شدن. مسافر مترنم بادهای با طراوت میهمانمان است و دیر یا زود شاید، دلتنگ ِخانه اش شود و قصد برگشتن سوقات ِما و بی نصیب پاکی ِ ذهن شویم هان؛ از کنار غروب تا صبح دم فردا وقت شنیدن است و بی پروا نوشیدن پاکی ذهن شستن در ترنمی که نمناک ِتر کردن آوای سکوت است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:30 توسط مهر شاد موافق |
|
|
تمام نوشتیم از بی قراری های سکوتمان که غریب بود از درد نوشتیم که یادبود تنها ییمان، تدفین سبک بالی ها ی دوران ما شود. نقل درد ،دل خوشی فکر هایمان هم دیگر وفا نخواهد کرد دیگر بی صداییمان را هم دم نیست آفتابش دم غروب است و حال ما .... همان است سکوت و شاید فاجعه ی سکوت : سکوت بی آوا هراسی مرگ بار از مرگی بی صدا، مرگی به بی صدایی همه ی آرزو هایمان . دل خوشی از آوا بود، از صدای سکوتی که قلیل کوشهایی مترصد شنیدنش بودند تا شبی را با سکوت صبح و صبحی را با همهمه های بی صدایی، شب کنند. به این دل خوشی است که هنوز هستیم شاید زمانیست برای بیشتر شنیدن آوای سکوتمان که اگر نشنویم این را هم به قانون فنا می دهیم و دیگر حتی پوچ هم نیستم هیچِِِ ِ هیچ هستیم بدون ظرف بودن برای پر شدن از پوچی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:57 توسط مهر شاد موافق |
|
|
چه ساده گذشت موسم شادبودن های بی پایان
صورت های غرق در لبخند و شیطنت های کودکانه شیرین، موسم فکر به هیچ های بی ارزش،فکر به دویدن و بی پروا دویدن ،بی خیال از زمین خوردن. کودکی رویای فراموش شده ما ،چه بی صدا و خاموش مارا ترک کرد تا در گوشمان زمزمه شود؛قشنگ ترین لحظات بزرگ سالیمان واحه هابی است که کودک هستیم. وقتی برای خندیدن،شاد بودن ،شاد کردن، فکر نمی کردیم وقتی که مصلحت رقیب بلندی خنده هایمان نمی شد . بچه که بودیم ،بی منت بازگشت هدیه ای؛ لبخند برای دیگران کادو می کردیم تا خالق باشیم ،خالق لحظه های شیرین ،لحظه هایی که اکنون مترصد حضورش هستیم تا شاید سنت شکن سکوتمان باشد. وحال زندگی سنگین است توان شادی ندارد ،سکوت منحوس است زنجیری از کودک نبودن لحظه هارا خانه نشین بزرگ بودن های پوچ و پوشالی کرده بزرگی هایی در عرض زندگی بی بهره از عمق . بزرگ شدیم، چشمهیمان فرسوده از زشت بینی ها دیگر میخکوب نمی شود ،دیگر گرد تعجب از صدای یک جغجغه ی رنگی نمی شود و دیگر از دیدن کج صورت ها نمی ترسد. آری بزرگ شدیم و باورمان نمی شود که بی خیال نشستن ،شنیدن صدای اسباب بازی های کودکی،آزاد بودن کودکی، همان لحظاتی است که حسرتش را می کشیم ثانیه هایی که از درد نبودن آن می نویسیم ،فریاد می زنیم،صدا می کنیم ،آزادی را. آزاد بودیم ، آزادی نزدیک ترین رگ وجودمان بود به بهانه ی بدون مصلحت اندیشیدن درست است دیگر نمی شود کودک بود و نباید هم بود ،حال وقت جوان بودن است،بزرگ شدن است،خواب ربودن است رویش است اما دریغ که نیستیم ؛ دریغ که شادی های کودکانه یمان بزرگ نشد،جوان نشد،پر شور تر نشد ،معقول نشد، سکوت شد سکوت بی پایان جوانی، سکوت مطلق یا همهمه های یاوه ی بی دردان پوچ پرست. بازی های پر شور کودکی را سوزاندیم تا بازی های زیبای فکر و اندیشه نشود،مبادا فکرمان بازی کند در زمین های پر سنگ،تا مبا دا زمین بخوریم و صورتمان خراش بردارد و زشت شویم شورو اشتیاق کودکی به اشتیاق موسم جوانی پیوند نخورد وحال که نزدیک تحویل سال بعدی است ؛ در برزخیم ، نه کودکیم ،نه جوانیم ،نه........ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 13:40 توسط مهر شاد موافق |
|
|
نان پختن ،نان شکستن،نان قسمت کردن،
نان بودن. ذهن هایی گرسنه ی خرده نان خشک های گرم هم صدایی ها ، غریت را در دهان گس زمستان گرسنه، مزه مزه می کند و به امید، سر به زمین هدیه می کنند تا فردایی گشنه تر را انتظار کشند . فصل، فصل گرسنگی ست ،همه خوب می دانیم که موسم گشنکی ذهن از کلماتی است که در حجم خود نمی گنجند.حرفهایی برای بلعیدن توسط ذهن با هویت واقعیت ، دیگرفقط حرف است و مایه ی تزئین نوشته ها. سخن راندن از درد ها ی ذهن های گرسنه وبی رمق، در صفحات و نوشته ها به یک زندگی در رویا بدل شده و همچنان که ذهن ها گرسنه اند ،بی تابند و حرف زدن ها مرهم گرسنگی ها شان نیست؛ غذایی نیست تا سنگ به دل نبندند . خاری است بر فکر های بی رمق ، وصف حال گرسنگی. غذای آن نان پختن است نان قسمت کردن است نان بودن است برای چند گرسنه وبی تاب مرگ ،نان پختیم ،تا گرمش کنیم با عطر داغ آن کدام ذهن خردسال را نصیب، تکه ای از خورده نان خود کردیم ، برای کدام گرسنه ی بی رمق حکم نان بودیم . برای خود نان می پزیم .قسمت می کنیم، و از گرسنگان در لحظه های سیرشدنما ن مرثیه هایی می سرایم تا بینهایت و با ز گرسنه که شدیم ..... . ای کاش زمزمه می کردیم در گوشهایمان که در مسموم ترین آبادی ها هم، نان می پزند،نان قسمت می کنند ،و نان می شوند تا زنده بمانند قهرمانانی که ،فاتحان سپیده دم هستند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 21:33 توسط مهر شاد موافق |
|
|
صدایی به نهایت پاک بودن
پلک هایی سنگین به وزن بینایی ،چشمهایی درخشان به عظمت تقدس روشنی ها و دست هایی خسته از بی مهری های کژ رویان بی نصیب آوازی اهورایی زمزمه می کند نوازش گر روح های بی رمق. گوش کن همان صداست ، آن صدایی که ساز بی رقیب است، زخمه ی جان است،؛ سرود ناب شوریدگی ست حرف های نا گفتنی ست آوایی ست اهورایی و مقدس ،نمناک از درد های ما و بی وقفه نوازش گر شانه ها ی خمیده آن صدایی که عشق وشور دیوانگی هایت را، هم دم است ، آن صدای بی مانند که غم ناک از غریبی تو ست ، صدای گریه است ، صدای گریه ی نور است ، صدای تنهایی انسان است صدای گر یه ی خداست . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 14:0 توسط مهر شاد موافق |
|
|
برخود خیمه زدیم وبی درنگ می تنیم؛
پیله ای ازجنس زمان، به بهانه ی غفلت ثانیه ها ،به دور خود. از چشمهایمان بیزاریم،از دیدنها ،فهمیدن ها ،روشنی ها ،پروازها، از زندگی های پرشور بیزاریم. تربیت می کنیم نوزاد ذهنمان را ، به کم بینی ، نزدیک بینی، به پستی ها ، به کور بودنها ،به خواب رفتن ها. چون بینهایت ساده کاری ست که می پسندیم سهل است، آسان است، کم هزینه وبی بهاست. فکرو ذهنت فدایش نمی شود وغم درون نمی طلبد. وهمچنان در حال تنیدنیم تا کامل شود زندگی محدودمان ،تا خود خام کنیم که زندگی چیزی بیش از این نیست. تا چشم ببندیم بر افق هایی که بی تاب حضور ما هستند، تا سست بخوابیم و خواب بمانیم از قطارهایی که به میهمانی زندگی ها می روند. دشتهایی منتظر، گریه می کنند از نبودنمان و ما تنها صدای مویه هایشان را در غروب هایی که دلگیر هستیم می شنویم. ای کاش خارج می شدیم از پیله ی خود، به شکل پرواز سر خود را که از پیله بیرون می آوردیم پروانه بودیم و بی نیاز از برگ درخت و پرواز می کردیم به همان دشت هایی که منتظر شکفتن هایمان هستند و مارا برای پر شور زندگی کردن می طلبند. وما به بینهایتی سفر کرده بودیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 13:10 توسط مهر شاد موافق |
|
|
بودنمان هم، قصه ای ست ؛ لالایی برای خوابیدنی عمیق . خفتنی با چشمان باز،بادهانی پر از همهمه و هزیان های شبانه ، پر از بی ارزش، غذاهای لذیذ. حضور وجود های بی تفاوت به خواب و بیداری، میهمانی بر پا کرده است با نمایشی مضحک از بودن های پست. جشن وسرور و فریادهای متعفن از نهاد پست و خالی این مردمان آسان پرست؛ هدیه این لحظه های بی معنی ست برای مسافران غریب در خاک خود که بی نصیب و تنها به خاک رجعت می کنند. چهار چوب نگاهت را به هر طرف میخ کنی ،نظاره گر خواهی بود که اینان صورت های بی سیرت، سر خوش از لحظات فاسد شده خویش،در فریب رنگ و ریای بی ارزشی های خود ؛ رقص کنان به دور خویش می چرخند و می چرخند و می چرخند. نگاه که می کنی در این میان؛ چشمانی خسته از ندیدن نوری، رنگی، گوشهایی بی توان از نو شیدن نوایی، و فکر هایی خسته و ساکن از بوییدن اندیشه های ناب و بی مانند، به خاک افتاده اند و آرام و بی صدا ضجه می زنند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:28 توسط مهر شاد موافق |
|
|
می پنداریم که قشنگی حضورمان هم وزن کدام سنگ گران است؟ سرچشمه ی کدام نوای دل انگیز،از حضور خالی ما در این همهمه ی بی معنی سیراب می شود؟ کدامین درخت نو پا را آبیاری کردیم با حضورمان ، با بودن بی صدایمان،با سکوت بودنمان؟ کدامین راز سر به مهر را برای بی تابان حادثه های امروزو فردا خواندیم ! چه ترانه ای برای بودنمان می توان زمزمه کرد که بودنمان را دلیلی باشد؟ با تک تک لحظه های رویایی عمر به میهمانی هدر دادن ها رفتیم ، و زندگی کردیم برای اینکه فقط باشیم ؛ گویا بودنمان از چگونه بودنمان قیمتی تر است آری ما مردمان بیهوده پرست مست لحظه های بودن بی معنای خود هستیم ، در اقیانوسی متوهم، خودرا موجی بی آرامش می پنداریم و هر دم غرش میکنیم که ما هستیم. . شیفته ی این اقیانوس بی انتها به عمق یک کاسه ی آب. و دریغ از اینکه فقط هستیم و هستیمان تمامی روزمرگی و آوازهای گوش خراش است ای کاش یادمان می آمد که چگونه باشیم ،نباشیم برای بودن باشیم برای چگونه زیستن ،چگونه مردن. درختان تنومند بدون فریادهای گزاف می ایستند ،سایه می گسترانند ،پذیرای برف سفید زمستان هستند و در بهار اولین جوانه ی تازگی و نو شدن از آن آنهاست ودر آخرین بهار ایستاده می میرند همانطور که زندگی کردند
تا نشان چگونه بودن را بر گردن من و تو آویزان کنند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 12:34 توسط مهر شاد موافق |
|
|
باران می آید و ذهن نمناک دیوانگی ست بی تاب لحظه ای پرواز میان طراوت موزون قطره هاست تا خیس خیس شود شاید این غبار سکوت پاک شود و سرودی برای تولد روشنی باشد شاید این قهرمان خسته نفسی کشد و خستگی به باران دهد . به طراوت سلام کند و بی خیال در پس بی حوصله گی دراز بکشد . هنوز باران می آید و هنوز از دلتنگی های ما می خواند تا شاید همدمی باشد برای خستگی هامان برای بودنمان و چگونه بودنمان شاید کسی دل تنگ است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 22:17 توسط مهر شاد موافق |
|
|
سرمای خارج پنجره امشب به زیبایی یک بهار سفید پوش شده سراسر وسوسه ی بلور های درخشان در چشم می غلتد وفریب می دهد تا گرمی رها کنی وزیبای زیبا به آغوشش هجرت کنی تسلیم که شوی، دنیای سراسر شورو شوقی است درخشش سرما را تاب بی مهری چشم نیست صدای برف همان صدای درخشان بی نظیر،صدای سکوت است با سکوت می نشیند بر بام وباصدای سفید ،می درخشد می درخشد تا روشن کند شب را با سکوت آرامش بخش خویش و تو نمی دانیکه امشب چرا زیبا شد چون با سکوت آمد بی سرو صدا نشست روی هرشاخه ی بی برگ زمستان تا آرامشی گرم برای چشمان تو باشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1384ساعت 23:18 توسط مهر شاد موافق |
|
|
خسته ایم از بودنمان خسته ایم از نبودنمان خسته ایم از بودو نبودمان خسته ایم از تمام لحظه های با فاصله ، سردو بی انتها .. خسته ایم از آوازهای بی بهایی که برای خواباندنمان خواندند، خسته ایم از صلا زدن های سازهایی که کوک نبودند،از روشنایی های چند لحظه ای از خواب های پریشان ،از هق هق های پنهان. من و تو گوش نواز ترین ترانه های هستی را نشان کرده بودیم ؛ که خسته شدیم و هیچ صدایی خستگیمان در نکرد تا آهسته شویم، زمزمه ای زیر لب شوییم ، و خرده گیر خود شویم که چرا؟ که چرا آوای وجودمان هستی را نمی لرزاند؟ که چرا من و تو دیگر فریاد نمی زنیم؟سرود شاد کودکی ها نمی خوانیم؟ دست هم به دوستی نمی پرستیم؟ آری اینچنین است ترانه های خاموش: ما خسته ایم و خستگی از خودمان نیست ،از زیبایی ترانه ها مان نیست دیگر خود را نخوریم خسته ایم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 19:25 توسط مهر شاد موافق |
|
|
گیج گیج حیران حیران ساکت ساکت سرود زندگیمان خالی شدست وصدای فریاد اتاق خالی می دهد . اتاق خالی خالی ؛ وقتی صدا می زنی و آوایی می طلبی، وقتی برای گریستن و بی پروا گریستن هم صدایی از هم درد های هم نسلت ،از هم سلولی های دوران کودکیت می طلبی، اتاق خالی برای واحه ای برای لحظه ای به عمر یک فریب جواب می دهد و گویی خوشحال می شویم ،بغض می کنیم ولی، ولی اینهم سکوت است جوابی نیست ،انعکاس است انعکاسی سریع از خودمان به خودمان کوتاه و بی ثمر و باز کوه سکوتت که باید به امید همهمه ی پشتش نگاهش کنی و فریب بخوری و دل بسوزانی و حسرت انبار کنیم و زندگی به سکوت بفروشیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 12:52 توسط مهر شاد موافق |
|
|
سالهاست به این خانه ی متروک و بی صدا دل بستیم و چشم به راه صدایی شاید که سکوت نحس سالهای رؤیایی عمر را به قطعه یی گوش نواز بدل کند . سالهای سال دل به بی تفاوتی فرسودیم که از مسخ شدن غافل باشیم و حصار محدود فکرمان را تنگ تر کردیم که آسوده غافل باشیم که نوبر زندگی مان ،سن طلوع خورشیدمان و لحظه های فریاد های شادمان پوسید و ما پوسیدیم و فکرو اندیشه یمان ساده ی ساده پیر شد وبر زمین زانو زد و ضجه زد و خاموش شد . سکوت سکوت و حسرت خندهای بلند بلند نسل من و تو .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 21:11 توسط مهر شاد موافق |
|
|
کم کم داشت صبح می شد با هوای نیمه تاریک وداع کرد و گفت :باید زود تر از روشنی می رفتم ، نپرسیدم چرا شاید می دونستم جواب نمیده آخرین تکمه ی کتشو بست و زیر لب وداع گفت همه ی لحظه های سربی را وقسم خورد که دیگر بوی سرما را حس نخواهد کرد دیگر ندیدمش ولی چیزی انگار .. صدای خنده ... سرما بود داشت می خندید . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 0:32 توسط مهر شاد موافق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مهر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
جامعه شناسی زمزمه ی درون |
|
RSS
|